معماری

شاهکار معماری یا بمب ساعتی؟ آسمان‌خراش ۵۹ طبقه‌ای که فقط ۴ پیچ تا فاجعه فاصله داشت

شاهکار مهندسی نیویورک روی چهار پایه‌ی معلق، رازی بزرگ در سینه پنهان کرده بود؛ برجی که طراحش فهمید به‌زودی مغلوب بادهای پاییزی می‌شود. تصور کنید هر صبح با فنجان قهوه‌تان از کنار برجی رد می‌شوید که کل مردم شهر به آن می‌بالند؛ غولی ۵۹ طبقه با نمایی براق و معماری…

21 دقیقه مطالعه
  • پشتیبانی شبکه
  • هوش مصنوعی
  • برج
  • لمژوریه
  • باد
  • سیتی‌کورپ
  • نیویورک
  • می‌کرد
شاهکار معماری یا بمب ساعتی؟ آسمان‌خراش ۵۹ طبقه‌ای که فقط ۴ پیچ تا فاجعه فاصله داشت

خلاصه تحلیلی خبر

شاهکار مهندسی نیویورک روی چهار پایه‌ی معلق، رازی بزرگ در سینه پنهان کرده بود؛ برجی که طراحش فهمید به‌زودی مغلوب بادهای پاییزی می‌شود. تصور کنید هر صبح با فنجان قهوه‌تان از کنار برجی رد می‌شوید که کل مردم شهر به آن می‌بالند؛ غولی ۵۹ طبقه با نمایی براق و معماری…

موضوعات اصلی: پشتیبانی شبکه، هوش مصنوعی، برج، لمژوریه، باد، سیتی‌کورپ

آسمان‌خراش ۵۹ طبقه با ستون‌های عظیم در نمای پایین به بالا

شاهکار مهندسی نیویورک روی چهار پایه‌ی معلق، رازی بزرگ در سینه پنهان کرده بود؛ برجی که طراحش فهمید به‌زودی مغلوب بادهای پاییزی می‌شود.

تصور کنید هر صبح با فنجان قهوه‌تان از کنار برجی رد می‌شوید که کل مردم شهر به آن می‌بالند؛ غولی ۵۹ طبقه با نمایی براق و معماری نامتعارف که به‌جای ستون‌های معمول آسمان‌خراش‌ها، روی چهار پایه‌ی عظیم قرار دارد. حالا تصور کنید در کل شهر فقط یک نفر می‌داند همین برج با نخستین توفان جدی فرومی‌ریزد.

تابستان ۱۹۷۸، ویلیام لِمِژوریه، یکی از جسورترین مهندسان سازه‌ی آمریکا، پشت میز کارش به اعدادی خیره شد که فرمول‌های روی کاغذ را به کابوسی بیدار تبدیل می‌کردند. برج سیتی‌کورپ، شاهکاری که خودش در قلب منهتن طراحی کرده بود، با تندبادی ۱۱۰ کیلومتری از هم می‌پاشید.

نیویورک چنین بادی را خوب می‌شناخت؛ دو سال پیش‌تر، توفند بل بادهایی در همین حدود به خیابان‌های شهر آورده بود.

خلاصه صوتی، ساخته‌شده با هوش مصنوعی

برج سیتی کورپ در منهتنعکاس: Wikimedia Commons

کمتر از یک سال از افتتاح باشکوه برج می‌گذشت. در ده بلوک اطراف بیش از ۲۰۰ هزار نفر کار و زندگی می‌کردند و حالا سرنوشت همه‌شان، بی‌آنکه خودشان بدانند، به چند اتصال فولادی پنهان در طبقه‌ی سی‌ام بستگی داشت. سقوط برج در متراکم‌ترین نقطه‌ی نیویورک می‌توانست ساختمان‌های همسایه را هم مثل قطعه‌های دومینو با خود ببرد.

لمژوریه در آن روزهای گرم، تنهاترین مرد جهان بود.برای او افشای خطا می‌توانست پایان اعتبار، شکایت‌های سنگین و شاید ورشکستگی کامل؛ سکوت یعنی قمار هرروزه با جان هزاران آدم. فصل توفان‌های اقیانوس اطلس هم فقط چند هفته با نیویورک فاصله داشت.

ولی چطور آسمان‌خراشی که همه‌ی مراحل طراحی و آزمایش را با سربلندی پشت سر گذاشته بود، چنین زخم کشنده‌ای را در دل خود پنهان می‌کرد؟

ماجرا از دهه‌ی ۱۹۶۰ شروع شد؛ زمانی که غول مالی سیتی‌کورپ تصمیم گرفت دفتر مرکزی تازه و باشکوهی در منهتن بسازد. بانک تقریباً یک بلوک کامل را خرید؛ همه‌ی قطعه‌ها، به جز گوشه‌ی شمال غربی زمین که به کلیسای لوتری سنت پیتر تعلق داشت.

اصرار کلیسا برای حفظ زمین قدیمی، طراحان را به چالشی بی‌سابقه کشاند

ساختمان گوتیک کلیسا از ۱۹۰۵ سر پا مانده بود و سقفش چکه می‌کرد، اما وقتی نمایندگان بانک قیمت تخلیه را پرسیدند، کشیش رالف پیترسون پاسخی داد که همه‌ی معادلاتشان را به هم ریخت. کلیسا سر جایش می‌ماند و هر طرحی برای این زمین، باید کلیسا را هم در دل خود جا می‌داد.

جامعه‌ی کلیسا برای ساخته‌شدن آسمان‌خراش شرط‌های سنگینی گذاشت. آن‌ها می‌خواستند نیایشگاهی نو و مدرن درست در همان نقطه‌ی قبلی، با هویتی کاملاً مستقل از برج بانک برایشان ساخته شود و دستکم دو سوم فضای بالای کلیسا هم باز بماند.

نمای امروزی کلیسای سنت پیترdtjoyce

سیتی‌کورپ برای حل این معمای شهری، هیو استابینز را به‌عنوان معمار و ویلیام لمژوریه را به‌عنوان مهندس سازه به کار گرفت. نخستین راه‌حلی که به ذهن همه می‌رسید این بود که یک گوشه‌ی برج در طبقات پایین خالی بماند تا ساختمان از بالای سر کلیسا آغاز شود.

اما لمژوریه پیشنهادی داد که از زبان یک مهندس سازه کمتر شنیده می‌شود: «بیا کار خودمان را از این هم سخت‌تر کنیم!» در طرح او به‌جای خالی گذاشتن یک گوشه و به‌هم‌ریختن تقارن ساختمان، هر چهار گوشه از زمین بلند می‌شدند و کل آسمان‌خراش روی چهار پایه‌ی غول‌پیکر می‌ایستاد.

مهندس سازه و معمار ساختمان تصمیم گرفتند کل آسمان‌خراش را روی هوا معلق نگه دارند

برای درک غرابت این طرح، میزی چهارگوش را در ذهن بیاورید که پایه‌هایش به‌جای گوشه‌ها، دقیقاً وسط چهار لبه نصب شده‌اند. برج سیتی‌کورپ همین شکل را پیدا کرد؛ چهار ستون نُه‌طبقه‌ای در مرکز هر ضلع، و گوشه‌هایی که حدود ۲۲ متر از ستون‌ها بیرون‌زده بودند و بر فراز کلیسا و پیاده‌روها معلق می‌ماندند.

نیمی از وزن ساختمان روی یک هسته‌ی مرکزی بزرگ می‌نشست و نیم دیگر، همراه با تمام فشار باد، از راه همین چهار ستون به زمین می‌رسید.

اما مهندسان چطور می‌توانستند وزن ده‌ها طبقه فولاد و بتن را از گوشه‌هایی که ستونی زیرشان نبود به میانه‌ی اضلاع برسانند؟ لمژوریه پاسخ را انگار در لحظه‌ای الهام گرفت و همان موقع طرحش را روی یک دستمال‌سفره کشید. شش ردیف مهاربند فولادی عظیم به شکل V، هر کدام به بلندای هشت طبقه، که روی چهار نمای برج روی‌هم سوار می‌شدند.

medium

بخش جسورانه‌تر طرح، ستون‌های عمودی را در بخش میانی هر ردیف حذف کرد. با قطع‌شدن مسیر مستقیم، وزن طبقات ناچار به بازوهای مورب می‌ریخت و هر هشت طبقه یک‌بار، از راه آن‌ها به ستون وسط نما می‌رسید.

شبکه‌ی مهاربندها نیروی باد را هم مهار می‌کرد. وقتی باد به یک سمت برج می‌کوبید، بازوهای مورب مثل فنرهایی غول‌پیکر فشار را دورتادور پوسته‌ی ساختمان می‌چرخاندند و طبقه به طبقه به پایه‌ها می‌سپردند. هر بازوی فولادی نزدیک ۴۰ متر طول داشت؛ آن‌قدر بلند که حمل یکپارچه‌شان با کامیون در خیابان‌های منهتن ممکن نبود. بنابراین باید بازوها را در قطعات کوچک‌تر به محل ساخت‌وساز می‌رساندند و در ارتفاع به یکدیگر جوش می‌دادند.

اسکلت هوشمند لمژوریه برج را از هم‌رده‌هایش بسیار سبک‌تر کرد، ولی بهای این سبکی، انعطاف زیاد بود. برج در باد به نرمی تاب می‌خورد که البته برای استحکام سازه خطری نداشت، ولی می‌توانست باعث سرگیجه و تهوع کارمندان طبقات بالا شود.

medium

راه‌حل سنتی، افزودن هزاران تن فولاد به اسکلت بود تا ساختمان سفت و سنگین شود، ولی لمژوریه سراغ ایده‌ی میراگر جرمیِ تنظیم‌شده یا TMD رفت که پیش‌تر در پل‌ها و کشتی‌ها به کار رفته بود و حالا برای نخستین بار پا به یک آسمان‌خراش راه پیدا می‌کرد.

زیر سقف مثلثی بالاترین طبقه‌ی برج، بلوکی بتنی به وزن ۴۰۰ تن روی لایه‌ای از روغن شناور بود و با فنرها و دمپرهای ویژه به سازه متصل می‌شد؛ مهندسان به شوخی صدایش می‌زدند «قالب پنیر بزرگ».

طراح سازه برای مهار وزن برج، شبکه‌ای از مهاربندهای مورب ابداع کرد

هر بار که باد برج را به یک سو خم می‌کرد، وزنه با تأخیری حساب‌شده خلاف جهت حرکت برج می‌لغزید؛ درست مثل مسافری که در اتوبوس، وزنش را به سمت مخالف می‌دهد تا تعادلش را حفظ کند. نوسان‌ها تا حدود نصف کم شد و سیتی‌کورپ از خرید ۲۸۰۰ تن فولاد و نزدیک چهار میلیون دلار هزینه رهایی یافت.

اما نکته‌ی کوچکی در دفترچه‌ی فنی وزنه وجود داشت که بعدها اهمیت وحشتناکی پیدا می‌کرد. غول بتنی برای حرکت به برق شهر نیاز داشت. روز افتتاح، این وابستگی فقط نکته‌ای فنی و پیش‌پاافتاده به نظر می‌رسید؛ چند ماه بعد، همین موضوع می‌توانست جان هزاران نفر را به خطر بیندازد.

برج سیتی‌کورپ سال ۱۹۷۷ افتتاح شد. مطبوعات آن را «نمایشی آکروباتیک در معماری» نامیدند و دو سال بعد مؤسسه‌ی معماران آمریکا جایزه‌ی افتخارش را به این سازه داد. ماه مه ۱۹۷۸، لمژوریه به کارفرمای ساختمانی در پیتسبورگ پیشنهاد کرد از همان مهاربندهای جوشکاری‌شده‌ی مشابه سیتی‌کورپ استفاده کنند.

سیتی‌کورپ پس از تکمیل؛ آسمان‌خراشی که طراحی کم‌سابقه‌اش تحسین منتقدان معماری را برانگیختlemessurier

معمار پروژه با تردید پرسید جوشکاری اتصالات غول‌آسا در نیویورک چطور پیش رفته است. لمژوریه پاسخ داد عالی، ولی برای اطمینان بیشتر با دفتر خودش در نیویورک تماس گرفت تا جزئیات اجرایی را بپرسد. جملاتی که از آن‌سوی خط تلفن شنید، شوکه‌اش کرد: «اوه بیل، مگر خبر نداشتی؟ ما اتصالات را به‌جای جوشکاری، با پیچ بستیم.»

معلوم شد در جریان ساخت برج، شرکت بث‌لهم استیل برای صرفه‌جویی حدود ۲۵۰ هزار دلار در هزینه‌ی کارگر و زمان، پیچ را جایگزین جوش کرده و دفتر لمژوریه هم تأییدش کرده بود. در مهندسی، پیچ و جوش هر کدام جایگاه خودشان را دارند.

پرسش کنجکاوانه‌ی یک دانشجوی جوان درباره‌ی باد مورب، پایه‌های اطمینان طراح را لرزاند

از طرفی وزن طبقات همیشه مهاربندها را به پایین می‌فشرد و آن‌ها فقط در بادهای بسیار شدید زیر کشش می‌رفتند. لمژوریه از تغییر طراحی‌اش کمی متعجب شد، ولی به تیمش اعتماد کرد و ماجرا را کنار گذاشت.

یک ماه بعد، تلفن دوباره زنگ خورد. دانشجوی جوانی پشت خط بود که درباره‌ی برج تحقیق می‌کرد. استادش با دیدن نقشه‌ها گفته بود طراح سیتی‌کورپ با قراردادن ستون‌ها در وسط ضلع‌ها، اشتباهی ابتدایی مرتکب شده است. لمژوریه با اعتمادبه‌نفس همیشگی‌اش منطق مهاربندها را توضیح داد و خیال دانشجو را راحت کرد. هویت آن دانشجو بعدها به معمایی جذاب تبدیل شد که آخر داستان سراغش می‌رویم.

یکی از مهاربندهای عظیم سیتی‌کورپ در جریان ساختlemessurier

زمان تماس اما حساب‌شده‌تر از یک تصادف به نظر می‌رسید. لمژوریه آن روزها روی هتلی در بوستون کار می‌کرد که نقشه‌اش مثلث بود و باد را باید از همه‌ی جهت‌ها بررسی می‌کرد. ذهنش روی سؤالی تازه قفل شد؛ اگر روزی دانشجویی بپرسد بادی که با زاویه‌ی ۴۵ درجه، مستقیم به کنج سیتی‌کورپ می‌خورد چه می‌کند، چه جوابی دارد؟

آیین‌نامه‌های نیویورک فقط محاسبه‌ی باد عمود بر نما را می‌خواستند

آیین‌نامه‌های آن روز نیویورک فقط باد عمود بر نما را می‌خواستند. در ساختمان‌های معمولی، با ستون‌هایی در چهار گوشه، همان باد مستقیم بدترین حالت به شمار می‌رفت. لمژوریه از سر کنجکاوی کاغذ و قلم برداشت و به نتیجه‌ای غافلگیرکننده رسید.

در هندسه‌ی نامتعارف سیتی‌کورپ، وقتی باد از زاویه‌ی مورب می‌وزید، نیمی از مهاربندها نقشی در تحمل نیروی باد نداشتند و نیمه‌ی دیگر باید بار بیشتری تحمل می‌کردند. در نتیجه، کشش در برخی مهاربندها تا ۴۰ درصد بیشتر از حالت باد مستقیم می‌شد.

مهاربندهای جوشکاری شده می‌توانستند چنین کششی را تحمل کنند؛ ولی لمژوریه جمله‌ی تلفنی ماه قبل را به یاد آورد. مهاربندهای سیتی‌کورپ پیچ شده بودند. آیا کسی هنگام شمردن پیچ‌ها، باد مورب را هم حساب کرده بود؟

لمژوریه خودش را به دفتر نیویورک رساند، پرونده‌ی محاسباتی اتصالات را خواست و ساعت‌ها روی اعداد خم شد. همان‌طور که حدس می‌زد، تیمش طبق روال معمول فقط باد مستقیم را در نظر گرفته بود و محاسبه‌ی باد مورب در برگه‌ها دیده نمی‌شد.

حساس‌ترین نقطه، اتصالات طبقه‌ی سی‌ام، در میانه‌ی برج بود. در این ارتفاع، نیروی باد واردشده به طبقات بالایی روی مهاربندها فشار زیادی وارد می‌کرد. از طرفی، به دلیل حذف ستون‌های عمودی، تنها وزن هشت طبقه از ساختمان به مقاومت این اتصالات در برابر کشش کمک می‌کرد، نه وزن کل برج.

gigazine

تیم مهندسی با محاسبات مربوط به باد مستقیم به این نتیجه رسیده بود که چهار پیچ برای هر اتصال کافی خواهد بود. اما با درنظرگرفتن باد مورب، نیروی کششی وارد بر اتصالات بیش از دو برابر می‌شد. البته اشتباه دیگری هم در محاسبات وجود داشت.

تیم مهندسی، مهاربندها را در گروه «اجزای فرعی» ساختمان قرار داده و ضریب ایمنی کمتری برایشان در نظر گرفته بود. درحالی‌که برای چنین اجزای مهمی، مهندسان باید هنگام محاسبه‌ی مقاومت اتصالات، فقط ۷۵ درصد وزن مؤثر ساختمان را لحاظ می‌کردند تا حاشیه‌ی اطمینان بیشتری داشته باشند.

بررسی دوباره‌ی پرونده‌ها نشان داد که اتصالات حیاتی برج توانایی تحمل بادهای مورب را ندارند

وقتی لمژوریه محاسبات را با ضریب درست تکرار کرد، به نتیجه‌ای هولناک رسید. اتصالی که فقط چهار پیچ داشت، در واقع به ۱۴ پیچ نیاز داشت.

لمژوریه هنوز امید داشت جایی از محاسباتش اشتباه کرده باشد. سوار هواپیما شد و به کانادا رفت تا با آلن داونپورت، متخصص برجسته‌ی مهندسی باد در دانشگاه وسترن انتاریو، مشورت کند؛ همان کسی که آزمایش‌های تونل باد برج را انجام داده بود.

محاسبه‌ی کاغذی لمژوریه برج را جسمی صلب و بی‌حرکت فرض می‌کرد، ولی تونل باد رفتار دینامیک برج را می‌سنجید؛ برجی که در دل توفان تاب می‌خورد و تکان‌هایش با نیروی باد هم‌افزا می‌شود. محاسبات نهایی آخرین امیدها را هم بر باد داد. در شرایط واقعی، فشار روی اتصالات می‌توانست تا ۶۰ درصد بیشتر از پیش‌بینی‌های اولیه برسد.

لمژوریه با چمدانی پر از داده‌های تونل باد به خانه‌ی تابستانی‌اش در جزیره‌ای در ایالت مِین پناه برد. در اتاق کارش را بست و مفصل به مفصل، طبقه به طبقه، محاسبات برج را از نو بررسی کرد. آسیب‌پذیرترین نقطه همچنان طبقه‌ی سی‌ام بود؛ اگر پیچ‌های آنجا آسیب می‌دیدند، کل سازه‌ی بالایش در یک چشم به‌هم‌زدن فرومی‌ریخت.

در مرحله بعد لمژوریه سراغ آمار تاریخی هواشناسی نیویورک رفت. اگر وزنه‌ی ۴۰۰ تنی بی‌نقص کار می‌کرد، توفانی که برج را از هم بدرد به‌طور میانگین هر ۵۵ سال یک‌بار از راه می‌رسید. ولی وزنه به برق شهر وابسته بود و توفان‌های بزرگ گاهی برق منهتن را قطع می‌کنند.

ویلیام لمژوریه، مهندس سازه‌ی سیتی‌کورپ، در دفتر کارشعکاس: William Thoen / nypost

با درنظرگرفتن وزنه‌ی خاموش، کافی بود بادی ۱۱۰ کیلومتری به مدت پنج دقیقه با زاویه‌ی مورب بوزد تا پیچ‌ها بشکنند. طبق آمارهای هواشناسی، احتمال وقوع چنین توفانی در نیویورک یک در شانزده در هر سال بود. به زبان ساده، برج به‌احتمال زیاد در طول عمر خودش فرومی‌ریخت؛ شاید همین پاییز.

طراح برج بر سر دوراهی حفظ اعتبار خود یا نجات جان انسان‌ها قرار گرفت

حالا فقط دو نفر روی کره‌ی زمین از این بمب ساعتی خبر داشتند؛ لمژوریه و داونپورت، که تعهد حرفه‌ای‌اش او را رازدار نگه می‌داشت. مهندس پنجاه‌ودوساله همه‌ی سناریوها را مرور کرد. اعتراف یعنی شکایت‌های میلیون‌دلاری، ورشکستگی شرکتش و لکه‌ای بر نامی که یک‌عمر برایش زحمت کشیده بود. سکوت یعنی بستن پرونده و دعا برای آسمانی آرام تا پایان عمر.

فشار آن روزها چنان خردکننده بود که سال‌ها بعد اعتراف کرد در تاریک‌ترین لحظه‌ها حتی به پایان‌دادن به زندگی‌اش هم فکر کرده بود. ولی وجدان حرفه‌ای لمژوریه پیروز شد. بعدها سر کلاس به دانشجویان مهندسی گفت پروانه‌ی مهندسی یعنی پذیرش مسئولیتی فراتر از منافع شخصی؛ وقتی خطری جان هزاران نفر را تهدید می‌کند، هیچ راهی جز اقدام‌کردن وجود ندارد.

هیو استابینز، معمار سیتی‌کورپCredit: GSD Photographs of Faculty and Staff. Courtesy of the Frances Loeb Library, Harvard University Graduate School of Design

پس از مشورتی کوتاه با وکلا و کارشناسان بیمه، ابتدا هیو استابینز معمار برج را در جریان گذاشت و بعد همراه او به دیدار والتر ریستون، رئیس قدرتمند هیئت‌مدیره‌ی سیتی‌کورپ رفت. لمژوریه آماده بود تا خشم و طردشدن را به جان بخرد، ولی ریستون از صداقتش قدردانی کرد و پرسید برای نجات ساختمان به چه چیزهایی نیاز دارند.

چند ساعت بعد، ژنراتورهای اضطراری برای وزنه‌ی ۴۰۰ تنی نصب شدند تا حتی در خاموشی کامل نیویورک هم به حرکتش ادامه دهد.

نصب ژنراتورهای اضطراری خطر سقوط فوری در بادهای معمولی‌تر را کاهش می‌داد، اما درمان ریشه‌ای نبود؛ اتصالات پیچ‌شده‌ی برج باید هرچه سریع‌تر تقویت می‌شدند.

تیم بحران نام عملیات را اول پروژه‌ی پاندورا گذاشت، ولی خیلی زود به نام Project SERENE رسید؛ مخفف عبارتی به معنای «بازبینی مهندسی ویژه‌ی رویدادهایی که هیچ‌کس تصورش را نمی‌کرد». کلمه‌ی اختصاری سرین در انگلیسی معنای آرام و بی‌دغدغه می‌داد و هیچ حساسیتی برنمی‌انگیخت.

طراحی منحصربه‌فرد برج، آن را در برابر بادهای شدید آسیب‌پذیر می‌کردTdorante10/ Wikipedia/ CC

نسخه‌ی درمان ساده بود و اجرایش طاقت‌فرسا. روی هر مفصل ضعیف، دو ورق فولادی به ضخامت حدود ۵ سانتی‌متر و طول ۲ متر جوش می‌خورد؛ چسب‌زخم‌هایی فولادی که دو طرف مفصل را در بر می‌گرفتند و بار را از دوش پیچ‌های کم‌شمار برمی‌داشتند.بیش از ۲۰۰ مفصلبه این جراحی نیاز داشتند و فهرست اولویت‌ها، طبیعتاً از طبقه‌ی سی‌ام شروع می‌شد.

این عملیات عظیم باید در ساختمانی انجام می‌شد که روزها هزاران نفر در آن کار می‌کردند. برج سیتی‌کورپ از اوایل آگوست زندگی دوگانه‌ای را آغاز کرد. هر عصر حوالی ساعت پنج که کارمندان کیف‌هایشان را برمی‌داشتند، ارتشی از نجاران و جوشکاران وارد طبقات می‌شد.

ابتدا نجارها فرش‌ها را کنار می‌زدند و دیوارهای گچیِ دفاتر شیک اداری را می‌شکافتند تا اسکلت فولادی و مهاربندهای پنهان در پشت آن‌ها نمایان شود. بعد جوشکاران تا سپیده‌دم، میان دود و جرقه، ورق‌ها را به مفاصل می‌دوختند. پیش از طلوع آفتاب، دیوارپوش‌ها سر جایشان برمی‌گشتند و گردوغبار پاک می‌شد.

با تاریک شدن هوا، ارتشی از جوشکاران در خفا مفاصل ضعیف برج را ترمیم می‌کردند

ساعت هشت صبح، کارمندان با فنجان قهوه پشت میزها می‌نشستند، بی‌خبر از اینکه تنها چند سانتی‌متر آن‌طرف‌تر و پشت دیوارهای رنگ‌شده‌ی اتاقشان، تمام شب عملیاتی ضروری برای جلوگیری از فروریختن سقف بالای سرشان در جریان بوده است.

درحالی‌که فصل توفندهای اقیانوس اطلس نزدیک می‌شد؛ مدیران سیتی‌کورپ و لمژوریه به سراغ مقامات شهری نیویورک، اداره‌ی پلیس و صلیب سرخ رفتند و آن‌ها را در جریان بحران گذاشتند. خیلی زود طرح تخلیه‌ای برای شعاع ده بلوک اطراف برج تدوین شد.

متخصصان ده‌ها حسگر کرنش‌سنج روی تیرها و ستون‌های کلیدی نصب کردند تا کوچک‌ترین کشش فولاد را به مرکز پایشی در چند خیابان آن‌طرف‌تر مخابره کنند. راه‌اندازی این شبکه‌ی هشدار به خطوط تلفن اختصاصی و جدید نیاز داشت، اما شرکت مخابرات اعلام کرد که کشیدن این خطوط در منهتن چندین ماه زمان می‌برد.

ریستون شخصاً با رئیس AT&T تماس گرفت و صبح فردا تکنسین‌ها سر کار بودند و تمام خطوط ارتباطیِ مرکز پایش وصل شد.

مقامات و مدیران در تمام این مراحل تأکید داشتند مردم عادی و حتی کارمندان داخل برج نباید از خطر واقعی بویی ببرند. به عقیده‌ی آن‌ها افشای موضوع وقتی کاری از دست کسی بر نمی‌آمد، فقط وحشت و هرج‌ومرج می‌آفرید.

روایت سیتی‌کورپ در همین مقطع به یکی از پیچیده‌ترین دوراهی‌های اخلاقی تاریخ مهندسی تبدیل شد. مردی که به‌خاطر تعهد اخلاقی به امنیت مردم، اعتبارش را وسط گذاشته و راز خطای محاسباتی را فاش کرده بود، حالا برای آرامش شهر، در عملیاتی حاضر می‌شد که حقیقت را از همان مردم پنهان نگه می‌داشت.

پنهان‌کردن ده‌ها جوشکار و کامیون‌های ورق فولاد در قلب منهتن ماموریت ساده‌ای نبود. کم‌کم شایعاتی در شهر پیچید و خبرنگاران کنجکاو شروع به پرس‌وجو کردند. هشتم آگوست، روابط‌عمومی سیتی‌کورپ در بیانیه‌ای کوتاه اعلام کرد مهندسان بر پایه‌ی داده‌های تازه‌ی تونل باد، برخی اتصالات را برای افزایش مقاومت در برابر بادهای احتمالی آینده تقویت می‌کنند.

بیانیه چیزی درباره‌ی خطر سقوط برج نمی‌گفت و لمژوریه سال‌ها بعد بی‌پرده پذیرفت که آن‌ها روایتی حساب‌شده تحویل رسانه‌ها دادند؛ خودشان به اندازه‌ی کافی وحشت‌زده بودند و ترساندن شهروندان را بی‌فایده می‌دانستند.

اعتصاب مطبوعات نیویورک در تابستان ۱۹۷۸، انتشار تایمز و چند روزنامه‌ی اصلی شهر را برای نزدیک به سه ماه متوقف کرد.DW/AP/Shutterstock

چند روزنامه خبر کوتاه بیانیه را منتشر کردند، اما توضیح مبهم بانک، حس کنجکاوی خبرنگارانِ پیگیرتر را بیدار کرد. یک روز عصر، لمژوریه روی میزش یادداشتی دید که نفسش را بند آورد. خبرنگار نیویورک‌تایمز تماس گرفته و درباره‌ی تعمیرات برج وقت گفت‌وگو خواسته بود.

لمژوریه می‌دانست سکوتش شک خبرنگار را به یقین تبدیل می‌کند. به روایت خودش، یک لیوان نوشیدنی ریخت، نفس عمیقی کشید و شماره‌ی روزنامه را گرفت. ظاهراً گوشی برداشته شد، اما به‌جای صدای خبرنگار، پیامی ضبط‌شده در گوشش پیچید که می‌گفت نیویورک‌تایمز از همان عصر وارد اعتصاب شده است.

اعتصاب سراسری روزنامه‌ها شهر را در سکوت فرو برد

در یکی از عجیب‌ترین هم‌زمانی‌های تاریخ نیویورک، اتحادیه‌های چاپخانه‌ها درست در همان روزها اعتصابی بزرگ را آغاز کردند که نیویورک‌تایمز و دیگر روزنامه‌های اصلی شهر را حدود سه ماه، تا اوایل نوامبر، تعطیل کرد.

شهر در خاموشی خبری فرورفت و سایه‌ی مطبوعات از سر پروژه‌ی سرین برداشته شد. آسمان آگوست هم صاف و آرام ماند و جوشکاران، شب‌به‌شب، مفصل‌های بیشتری را درمان کردند. اما آرامش آن هفته‌ها، آرامش پیش از توفان بود.

نمای ماهواره‌ای اِلا در جنوب‌شرق دماغه‌ی هتراسwikimedia commons

اواخر آگوست خبری رسید که اعضای تیم بحران در کابوس‌هایشان می‌دیدند. توفندی سهمگین به نام «اِلا» در اقیانوس اطلس جان گرفته بود و به سمت سواحل شرقی آمریکا می‌آمد.

تا آن لحظه، حدود نیمی از اتصالات بحرانی جوش‌خورده بودند. لمژوریه تخمین می‌زد برج نیمه‌تعمیر حالا از پس توفانی با احتمال «یک در دویست سال» برمی‌آید. اما اِلا هیولایی بود که هیچ‌کس نمی‌دانست با چه شدتی به منهتن خواهد کوبید و هیچ مهندسی هم دوست نداشت استحکام آسمان‌خراشش را در آزمایشی واقعی بسنجد.

نزدیک شدن یک توفند سهمگین، تیم بحران را در آستانه‌ی دستور تخلیه‌ی شهر قرار داد

جمعه، اول سپتامبر ۱۹۷۸، اِلا با بادهایی با سرعت تقریبی ۲۰۰ کیلومتر بر ساعت به سمت شمال پیش می‌رفت. اضطراب در اتاق فرماندهی بحران موج می‌زد و پلیس نیویورک در آماده‌باش کامل قرار گرفت تا با یک فرمان، ساختمان به ساختمان شعاع ده بلوک اطراف برج را تخلیه کند.

ساعت‌ها به‌کندی می‌گذشتند؛ به تعبیر خود لمژوریه، همه‌ی اعضای تیم در آن ساعات «عرق خون می‌ریختند».

مسیر توفند اِلا. طوفان پس از نزدیک‌شدن به ساحل شرقی آمریکا، به سمت شمال‌شرق و آب‌های آزاد پیچید.wikimedia commons

درست در ساعات پایانی که همه منتظر صدور دستور تخلیه و افشای راز بزرگ بودند، معجزه‌ای رخ داد. اِلا مسیرش را کج کرد، از ساحل فاصله گرفت و به سمت آب‌های آزاد اطلس و سواحل کانادا چرخید. نیویورک و سیتی‌کورپ نجات‌یافته بودند.

صبح روز بعد، آسمان منهتن صاف و درخشان بود؛ صبحی که لمژوریه تا پایان عمر از آن با عنوان «زیباترین روزی که جهان به خود دیده» یاد می‌کرد. جوشکاران با خیالی آسوده‌تر به کار شبانه‌شان ادامه دادند و در ماه اکتبر، آخرین ورق فولادی هم جوش خورد. به گفته‌ی لمژوریه، برج حالا در برابر توفانی که هر هفتصد سال یک‌بار رخ می‌دهد هم می‌ایستاد.

کل عملیات چهار تا پنج میلیون دلار هزینه داشت. لمژوریه برای آرام‌کردن مدیران مالی بانک، استدلال کرد طرح ابتکاری او از ابتدا پنج تا شش میلیون دلار ارزان‌تر از طرح مصوب قبلی بانک تمام شده بود، یعنی سیتی‌کورپ در مجموع، هزینه‌ای بیشتر از بودجه‌ی اولیه‌اش متحمل نشد.

Getty Images

پرونده‌ی پروژه‌ی سرین بسته شد و راز، نزدیک به دو دهه در سینه‌ی حلقه‌ای کوچک از مهندسان، مدیران بانک و مقامات شهری باقی‌ماند. تا اینکه در سال ۱۹۹۵، جو مورگنسترن در مجله‌ی نیویورکر با گزارشی به نام «بحران ۵۹ طبقه» برای اولین‌بار بحران تابستان ۱۹۷۸ را افشا کرد.

برخلاف ترس همیشگی لمژوریه، افشای ماجرا او را به قهرمانی تبدیل کرد که شجاعت پذیرش اشتباه را داشت و سیتی‌کورپ به یکی از مشهورترین درس‌های اخلاق مهندسی در دانشگاه‌های جهان بدل شد. ایده‌ی میراگر جرمی هم راه را برای نسلی از برج‌های باریک و بلند باز کرد؛ از تایپه ۱۰۱ با گوی آونگی ۶۶۰ تنی‌اش تا صدها سازه در ژاپن.

اما انتشار گزارش نیویورکر سوال دیگری را پیش کشید. دانشجوی ناشناسی که در بهار ۱۹۷۸ با لمژوریه تماس گرفت، که بود؟

حقیقت ماجرا نزدیک به دو دهه بعد رسانه‌ای شد و طراح برج را به نماد اخلاق مهندسی تبدیل کرد

سال ۱۹۹۶، داین هارتلی، فارغ‌التحصیل مهندسی سازه از پرینستون، با نوزادی در آغوش مستندی از بی‌بی‌سی درباره‌ی سیتی‌کورپ تماشا می‌کرد. ناگهان شنید که تماس یک دانشجوی مهندسی از نیوجرسی، باعث کشف خطای مرگبار برج شده است.

هارتلی در پایان‌نامه‌ی سال آخرش در ۱۹۷۸ روی برج سیتی‌کورپ کار کرده بود. همان زمان اسناد محاسباتی را از دفتر لمژوریه گرفت و با جای خالی باد مورب در برگه‌ها روبه‌رو شد.

هارتلی که فکر می‌کرد حتماً خودش اشتباه می‌کند، موضوع را از یکی از مهندسان دفتر پرسید و پاسخ شنید که باد مورب در این سازه اهمیتی ندارد؛ پاسخی که او را قانع کرد تا پایان‌نامه‌اش را تحویل دهد و فارغ‌التحصیل شود. خودش بعدها گفت از شدت شوک، نزدیک بود نوزاد از دستش بیفتد.

به نظر می‌رسید مهندسان دفتر نیویورک، سؤال هوشمندانه هارتلی را به گوش لمژوریه رسانده بودند و او در خاطراتش جنسیت دانشجو را اشتباه به یاد آورده بود.

سال ۲۰۱۱، لی دکارولیس، دانشجوی سابق مؤسسه‌ی فناوری نیوجرسی، بی‌هیچ ادعای مالی اعلام کرد آن تماس مستقیم را او گرفته و جزئیات مکالمه‌اش با روایت لمژوریه همخوانی دارد. لمژوریه در ۲۰۰۷ درگذشته بود و حقیقت کامل آن تماس در غبار تاریخ ماند. امروز بسیاری، پژوهش هارتلی و تماس دکارولیس را دو قطعه از پازل بیداری لمژوریه می‌دانند.

سال ۲۰۱۹، پژوهشگرانمؤسسه‌ی ملی استاندارد و فناوری آمریکا(NIST) با استفاده از روش‌های پیشرفته‌ی محاسباتی، تأثیر باد را بر مدلی از ساختمانی با طراحی مشابه سیتی‌کورپ بررسی کردند. طبق تحلیل‌ها، باد مستقیم در مجموع فشار بیشتری به سازه وارد می‌کرد تا باد مورب؛ البته خود پژوهشگران تأکید کردند که جزئیات دقیق اسکلت داخلی و مفاصل خاص سیتی‌کورپ را به طور کامل بازسازی نکرده‌اند و یافته‌شان امنیت آن چهار پیچ را ثابت نمی‌کند.

تردید اخیر زیبایی تراژیک داستان سیتی‌کورپ را دوچندان می‌کند، زیرا لمژوریه بر اساس دقیق‌ترین دانش و بهترین آزمایش‌های تونل باد زمان خودش به این یقین رسید که شاهکارش در آستانه‌ی نابودی قرار دارد و بی‌درنگ برای نجات جان مردم پا پیش گذاشت.

سیتی‌کورپ امروز با نام جدید ساختمان ۶۰۱ لکسینگتون، هنوز در تقاطع خیابان پنجاه‌وسوم منهتن نفس می‌کشد، باوقار، روی چهار پایه‌ی میانی‌اش. کلیسای سنت پیتر هنوز زیر یکی از گوشه‌های معلقش به حیات خود ادامه می‌دهد و هزاران نیویورکی و گردشگر هر روز آسوده از زیر سایه‌ی هزاران تن فولاد عبور می‌کنند.

بیشتر آسمان‌خراش‌های جهان نام خود را مدیون رکوردهایی هستند که در ارتفاع می‌شکنند یا معماری خیره‌کننده‌ای که به رخ شهر می‌کشند. برج سیتی‌کورپ اما ماندگارترین بخش شهرتش را مدیون فاجعه‌ای شد که هرگز رخ نداد؛ فاجعه‌ای که مهندسی با انتخاب شجاعت به‌جای غرور و گروهی از کارگران با شب‌بیداری‌های بی‌صدا، آن را روی کاغذ نگه داشتند.

برای ارزیابی پایداری، امنیت و نگهداری این زیرساخت، راهنمای پشتیبانی شبکه را نیز مطالعه کنید.