بعضی افراد واقعاً گرگینه هستند؛ دستکم در ذهن خودشان
بیمار دکتر نیک مدفورد دلایل زیادی برای ترسیدن از یک آزمایش خون ساده داشت. او تصور میکرد بدنش به بخش کوچکی از اندازه واقعی خود رسیده و پزشکانی که بالای سرش ایستادهاند، غولپیکر به نظر میرسند. از طرف دیگر، سوزنی که قرار بود وارد رگش شود، در نگاه او از تمام با…
خلاصه تحلیلی خبر
بیمار دکتر نیک مدفورد دلایل زیادی برای ترسیدن از یک آزمایش خون ساده داشت. او تصور میکرد بدنش به بخش کوچکی از اندازه واقعی خود رسیده و پزشکانی که بالای سرش ایستادهاند، غولپیکر به نظر میرسند. از طرف دیگر، سوزنی که قرار بود وارد رگش شود، در نگاه او از تمام با…
موضوعات اصلی: پشتیبانی شبکه، بیمار، مدفورد، گرگینه، میکرد، تبدیل
بیمار دکتر نیک مدفورد دلایل زیادی برای ترسیدن از یک آزمایش خون ساده داشت. او تصور میکرد بدنش به بخش کوچکی از اندازه واقعی خود رسیده و پزشکانی که بالای سرش ایستادهاند، غولپیکر به نظر میرسند. از طرف دیگر، سوزنی که قرار بود وارد رگش شود، در نگاه او از تمام بازویش بزرگتر بود.
شاید این صحنه به داستان آلیس در سرزمین عجایب شباهت داشته باشد، اما ماجرای این بیمار به ژانر کاملاً متفاوتی تعلق داشت: وحشت. از نظر او، گرفتن نمونه خون هیچ فایدهای نداشت، زیرا دیگر خونش را انسانی نمیدانست؛ خودش هم دیگر انسان نبود.
بیمار مدفورد به اختلالی نادر به نام لیکانتروپی بالینی مبتلا بود؛ عارضهای که در آن فرد باوری هذیانی پیدا میکند و تصور دارد در حال تبدیل شدن به گرگینه است. برخلاف هیولاهای افسانهای که در شبهای مهتابی قربانیان بیخبر را به وحشت میاندازند و بدنشان را میدرند، افرادی مانند بیمار مدفورد اغلب خودشان قربانی ترس هستند و در کابوسی هولناک گرفتار میشوند که گویی بدنشان به صحنهای از یک فیلم وحشت جسمانی تبدیل شده.
به گفته مدفورد، بیمار میدانست مشکلی در وضعیتش وجود دارد، اما خودش نیز مانند دیگران درباره شرایطش سردرگم بود. این روانپزشک عصبی از بنیاد خدمات سلامت ملی بریتانیا در ساوت لندن و مودزلی توضیح داد
او نهتنها فکر میکرد گرگینه شده، بلکه درباره موضوعاتی مانند تمایل به تنظیم دوباره کیهان و کشتن خدا نیز صحبت میکرد.
مدفورد در ادامه به تناقضهای موجود در باورهای بیمار اشاره کرد و گفت
وقتی از او میپرسیدید آیا به خدا اعتقاد دارد یا فردی مذهبی است، پاسخ میداد خیر. حتی ایدههای خودش هم برایش معنای روشنی نداشتند و همین مسئله بخشی از رنج و آشفتگی او را تشکیل میداد.
اما چه عواملی باعث بروز چنین اختلال نادری میشوند؟ چرا ذهن برخی افراد برای توضیح تجربههای خود به سراغ یکی از هیولاهای کلاسیک هالووین، یعنی گرگینه، میرود؟
اختلالی نادرتر از گرگینههای سینمایی
اگر تاکنون نام لیکانتروپی بالینی را نشنیدهاید، دلیل قابلتوجهی برای آن وجود دارد: تعداد گرگینههای هالیوودی بسیار بیشتر از موارد واقعی این اختلال در دنیای پزشکی است. تاکنون تنها حدود ۲۵ مورد از این عارضه در منابع علمی پزشکی ثبت شدهاند.
مدفورد توضیح میدهد که به دلیل شمار بسیار اندک موارد ثبتشده، شناسایی یک علت مشترک یا پیشبینی روند بیماری دشوار به نظر میرسد. با این حال، این اختلال معمولاً در افرادی مشاهده شده که از قبل با مشکلات روانپزشکی دستوپنجه نرم میکردند.
او درباره ارتباط این عارضه با بیماریهای روانی گفت
در حدود ۴۰ درصد از موارد منتشرشده، این اختلال در زمینه اسکیزوفرنی بروز کرده است. گزارشهایی نیز درباره وقوع آن در افراد مبتلا به اختلال دوقطبی یا افسردگی روانپریشانه وجود دارد. بهطور کلی، این عارضه در بستر بیماریهای روانی شدید دیده میشود.
بیمار مدفورد به بیماری هانتینگتون مبتلا بود؛ اختلالی ارثی و کشنده که به مغز آسیب میرساند و میتواند علائم روانپزشکی و حرکات غیرارادی و کنترلنشده بدن را به دنبال داشته باشد.
مدفورد در گزارشی علمی در سال ۲۰۲۳، این بیمار را معرفی کرد. این مورد تنها نمونه منتشرشده از لیکانتروپی بالینی مرتبط با بیماری هانتینگتون به شمار میرفت. هرچند علت دقیق شکلگیری باور بیمار درباره تبدیل شدن به گرگینه مشخص نبود، مدفورد احتمال میدهد تغییرات جسمانی ناشی از بیماری هانتینگتون در ایجاد این تصور نقش داشته باشند.
او در اینباره گفت
ممکن است تغییری در بدن فرد، در ادراک او یا در تجربهای که از بدن خودش دارد رخ دهد. اگر بخواهیم اینطور بیان کنیم، چنین تغییری میتواند بذر اولیهای باشد که این تصور از آن رشد میکند.
این احتمال درباره بیمار مدفورد نیز مطرح بود، زیرا او حرکات پیچشی غیرارادی و احساسهای جسمانی غیرعادی دیگری را تجربه میکرد.
مدفورد درباره وضعیت بیمار توضیح داد
به نظر نمیرسید او از حرکات غیرطبیعی بدنش آگاه باشد، اما احساسهای عجیبی را تجربه میکرد. از احساس انجماد و سرما و همچنین حسهایی شبیه شوک الکتریکی صحبت میکرد. او تا حدی متوجه شده بود که اتفاق غیرمعمولی در بدنش رخ میدهد.
با این حال، تغییرات جسمانی بهتنهایی توضیح نمیدهند که چرا بیمار تصور میکرد در حال تبدیل شدن به گرگینه است. همین موضوع پرسش دیگری را مطرح میکند: چرا این باورهای هذیانی تا این اندازه اغلب بر تبدیل شدن انسان به گرگ یا سگ متمرکز هستند؟
مدفورد یادآوری میکند که تمام موارد به گرگینه مربوط نمیشوند. اصطلاح گستردهتری به نام تریانتروپی برای توصیف این باور هذیانی وجود دارد که فرد تصور میکند به هر نوع حیوانی تبدیل شده است. با این حال، او تأکید میکند که بیشتر موارد ثبتشده به حیوانات خانواده سگسانان مربوط میشوند.
او گفت
بیشتر این افراد تصور میکنند به گرگ، سگ یا حیوانی از همین گروه تبدیل شدهاند، اما نمونههای عجیب دیگری هم وجود دارد. برای مثال، در گزارشی پزشکی به فردی اشاره شده که باور داشت به زنبور تبدیل شده است.
البته چنین تصوری احتمالاً سوژه چندان هیجانانگیزی برای ساخت یک فیلم ترسناک نخواهد بود.
چرا ذهن انسان گرگینه را انتخاب میکند؟
آیا شباهت میان باورهای این بیماران و داستانهای هیولامحور سینما صرفاً یک تصادف است؟ احتمالاً پاسخ منفی خواهد بود.
مدفورد و همکارش، ناتاشا سیگالا، عصبپژوه، در گزارش موردی خود توضیح دادهاند که باورهای هذیانی تحت تأثیر فرهنگ شکل میگیرند. در میان تصاویر فرهنگی مربوط به تبدیل شدن انسان به حیوان، کمتر موجودی به اندازه گرگینه در ذهن مردم ریشه دوانده است.
مدفورد درباره پیشینه تاریخی این موجود افسانهای گفت
افسانهها و اسطورههای مربوط به گرگینه به دوران باستان بازمیگردند. نکته جالب این است که گرگینه یا موجودی شبیه به آن، در فرهنگها، دورههای تاریخی و مناطق جغرافیایی گوناگون بارها ظاهر شده.
تصویر گرگینه در فرهنگ عامه جایگاه ماندگاری دارد، اما دلیل این جذابیت و نفوذ عمیق چیست؟ مدفورد احتمال میدهد که این موجود افسانهای به بخشی غریزی از وجود انسان اشاره داشته باشد.
او در توضیح این برداشت گفت
گرگینه نمادی از بخشی از وضعیت انسانی است. ما در جوامعی متمدن زندگی میکنیم و از هنجارهای اجتماعی پیروی میکنیم، اما بخشی حیوانی نیز در وجودمان هست که شاید در برابر این محدودیتها مقاومت کند.
این کشمکش درونی میتواند بخشی از رفتارها و افکار دیگر بیمار را نیز توضیح دهد. او از میل به خفه کردن همسرش و اجابت مزاج در کلیسا صحبت کرده بود. مدفورد خاطرنشان میکند که بیماری هانتینگتون ممکن است حس انزجار بیمار را نیز مختل کرده باشد؛ تغییری که با پیشرفت این بیماری امکان بروز آن وجود دارد.
با این حال، بیمار در برابر برخی از تکانههای خود مقاومت میکرد. گاهی به سمت کارکنان مرکز درمانی هجوم میبرد، اما ناگهان عقب میکشید و بابت رفتارش عذرخواهی میکرد.
مدفورد درباره این لحظات گفت
در همان لحظه میشد کشمکش درونی او را مشاهده کرد.
از این نظر، وضعیت بیمار تفاوت چندانی با گرگینههای داستانی نداشت. درست مانند گرگینهای در یک فیلم که با وحشت به تصویر خود در آینه نگاه میکند، این بیمار نیز احساس میکرد در حال دگرگونی است؛ تغییری که توانایی کنترل آن را نداشت.
پایان کابوس گرگینه
برای بیمار مدفورد، همان آزمایش خون ترسناک سرانجام به نقطه عطفی در روند درمان تبدیل شد. نتایج آزمایش به مدفورد اجازه داد درمان بیمار با کلوزاپین، دارویی ضدروانپریشی و قدرتمند، ادامه پیدا کند.
با افزایش تدریجی دوز دارو، باورهای هذیانی بیمار رو به کاهش گذاشتند. بیماری هانتینگتون همچنان باقی ماند، اما تصور گرگینه بودن بهتدریج از بین رفت.
مدفورد امیدوار است افرادی که شرایطی مشابه این بیمار دارند، بهجای آنکه سوژه روایتهای هیجانانگیز و اغراقآمیز قرار بگیرند، با همدلی و درک مناسب مواجه شوند.
او در پایان گفت
این موارد نادر هستند، اما هرگاه رخ میدهند، معمولاً با اختلالات جدی روانپزشکی یا عصبی ارتباط دارند. این افراد شایسته همدردی و دریافت درمان مناسب هستند، نه آنکه وضعیتشان به شکلی خیالپردازانه و هیجانزده روایت شود.
برای ارزیابی پایداری، امنیت و نگهداری این زیرساخت، راهنمای پشتیبانی شبکه را نیز مطالعه کنید.